أحمد بن حامد كرمانى

12

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

عمش طغرل بيك پادشاه ايران بود در لب جيحون بر دست يوسف برزمى چنانچه در مقاله اولى ذكر شد مقتول گرديد و امراء حضرت به حكم ارث و وصيت سلطان ملكشاه را بر تخت نشاندند و بعد از ضبط خراسان توجه عراق نمودند . بعضى از امراء ملكشاهى عرايض به خدمت قاورد فرستاده و عدهء اعانت نمودند . و قاورد خود در اصل ذات پادشاهى ، پادشاهى دلير و فرزانه بود و به حكم كبر سن و تعرف دقايق امور پادشاهى

--> باز مملكت مرو و خراسان آمد و بضبط ممالك مشغول شد . ملك قاورد را سلسلهء محبت تخت عراق و خراسان كرد و گفت تا من باشم جاى پدر و برادر از آن منست و سلطنت اكنون حسبا نسبا به من متعلق است و درين باب با امراء سلطان ملكشاه نامه‌ها نوشت و تعهدها كرد و ايشانرا بدعوتخانهء وفاق استدعا كرد ايشان لبيك اجابت زدند و او را وعدهء اعانت دادند . لشكرى كه داشت بعراق كشيد و بهمدان رسيد و دو پسر سلطانشاه و اميرانشاه را با خود برد و ملكشاه در رى بود عزم همدان كرد و ملك قاورد باميد مخالفت امراء خصم با لشكرى اندك خود را در ورطه هلاك افكند . امراء عراق از خطه صفا سر بتافتند و در خطه وفا نيامدند لشكر كرمان مغلوبشد و قاورد را اسير گرفتند و در بند بداشتند . در آخر روز امرا و لشكريان پيش خواجه نظام الملك تلاش انعام و اگلكاى كردند كه كارى چنين گزارده و لشكرى شكسته البته ما را نان‌پارهء بايد و در ميان ناملايمى گفت كه اگر ما را خوش نداريد و اگرنه قاورد را عمر باد . خواجه نظام الملك از آن سخن بانديشيد و حسابى برگرفت ، لشكرى را تدارك كرد كه من شب در خلوت با سلطان سخن گويم و معامله به مصرف دلخواه سرانجام نمايم . امراء چون متفرق شدند خواجه پيش سلطان آمد و سلطان در آن خيال بود كه عم خود را قاورد تربيت كند و ولايت او را بازدهد و با خواجه ازين مقوله سخن گفت . خواجه شرح امرا و لشكريان و طلب عطا و نان پاره و سخن بو الفضول كه « قاورد را عمر باد » تمام بازگفت و گفت اگر قاورد زنده ماند بر سلطنت تو هيچ اميد و اعتماد نيست - گفت پس چكنم ؟ - گفت او را بزهر سرانجام كن و سه چهار ناتراشيده ريش تراشيدهء دلها خراشيده را روانه كرد تا آن شب [ زهر ] بخورد قاورد دادند و همان دم فرمان يافت و هردو پسر او را ميل كشيدند اميرانشاه از درد وفات يافت اما سلطانشاه بزيست و در آخر قدرى ميديد . شعر اى دل حد خويشتن نگاهدار * كان بار شدى بدان گرفتار » سلجوقنامه ظهيرى - : « . . . و چون از آن مصافگاه با در همدان آمد لشكر تطاولى مىنمودند و تدللى مىكردند يعنى كه چنين فتحى كرده‌ايم و لشكرى شكسته نان پارهء زيادتى خواهيم و در پيش خواجه لفظى بر زبان راندند مبنى از آنك اگر اقطاع و نان پاره و جامگى زيادتى نخواهد بود قاورد را سعادت باد . نظام الملك زمان داد و گفت امشب با سلطان بگويم و مقصود شما حاصل گردانم و هم در شب بفرمود تا قاورد را شربت دادند و هردو پسرش را ميل كشيدند ديگر روز چون لشكر بازآمدند بتقاضا گفت دوش ازين معنى با سلطان چيزى